ماه پیشانو

ارسال شده در تاریخ دوشنبه, دی ۲۱م, ۱۳۸۸

گفتُمش آهای ماه پیشانو، گفت:
جونِ جونُم؟ جونِ جونُم آخ جونِ جونُم؟
گُفتمش بگو غنچه گُل کو گفتش لبونُم
جونِ جونوُم آخ جونِ جونوُم
گفتُمش چرا ماه پیشانو نامهربونی؟
گفت می خوام بسوزونُمِت تا قدرُم بدونی
گفتُمش فدای غمزه گِردُم،
دلخوشُم که تو ره نومزه کِردُم
پيش پات می شینُم دو زانو،
آخ ماه پیشانو جان، ماه پیشانو
گُفتمش چرا ماه پيشانو جان تو بلايي
جونِ جونوُم آخ جونِ جونوُم
گفت بلا نگو خرمن گيسام هست طلايي
جونِ جونوُم آخ جونِ جونوُم
گفتُمش برات خونه می سازُم از خشت و گِل
گفت اگه دوسم داري جام بده تو خونه ي دِل
گفتُمش فدای غمزه گِردُم،
دلخوشُم که تو ره نومزه کِردُم
پيش پات می شینُم دو زانو،
آخ ماه پیشانو جان، ماه پیشانو
گفتمش بیا ماه پیشانو پیمون ببندیم
جون جونم آخ جون جونم
گفت باشه ولی قول بده که دایم بخندیم
جون جونم آخ جون جونم
گفتمش دروغ می گی ماه پیشانو تو مستی
گفت که باور کن با تو می مونُم تا تو هستی
گُفتمش فداي غمزه گِردُم
دلخوشُم که تو ره نومزه کِردُم
پيش پات می شینُم دو زانو،
آخ ماه پیشانو جان، ماه پیشانو

دانلود ماه پیشانو

دانلود ماه پیشانو


فیلمی به شیرینی “شکلات”

ارسال شده در تاریخ جمعه, شهریور ۲۲م, ۱۳۸۷

 Chocolat۰۱

شیرین، نشاط آور و خوش رنگ و آب… کلماتی برای تعریف از شکلاتی که Lasse Hallstrom آن را کارگردانی کرده است.  Chocolat (متفاوت با Chocolate)، محصول سال ۲۰۰۰ امریکا براساس داستانی از جووان هریس و فیلمنامه رابرت نلسون جکوب، فیلمی است که با ایجاد فضایی رویاگونه در عین حال قابل باور، بیننده را از ابتدا تا انتها با خود همراه می سازد. این فیلم، داستان زنی تنها به نام “Vianne” به نقش آفرین “Juliette Binoche” و دخترش “Anuk” را به تصویر می کشد که که در طول سفر خود به دهکده ای کوچک و دورافتاده در فرانسه می رسند و در آنجا یک مغازه شکلات فروشی راه می اندازند. این فیلم در ظاهر بنا دارد داستان زندگی این زن و دخترش را بازگو کند. ولی این دقیقا خلاف چیزی است که با گذشت دقایق فیلم مشخص می شود.

این فیلم داستان دهکده است؛ داستان اتفاقات و ماجراهایی که در انتظار این دهکده هستند و این دو میهمان ناخوانده قابله ای برای زایش این وقایع اند. این، دهکده و به عبارتی روح آن است که به عنوان یک کاراکتر اصلی، هویت و منش و شخصیت خود را از مجموعه افکار و اعمال و رفتار ساکنین آن گرفته و تبدیل به شخصیتی در طول فیلم شده. به همین دلیل فیلم از ابتدا با دور نمایی از دهکده شروع شده و به آن نزدیک می شود و در انتهای فیلم نیز با همین نما ولی در جهت عکس حرکت ابتدایی خاتمه می یابد. همچنین در پلان های زیادی از فیلم، نماهای از دیوارها، درها، پنجره ها و اجزا ساختمان را به وفور می توان دید.

عکس العمل ساکنین دهکده در بدو ورود این دو مسافر همچون برخورد با سایر غریبه هاست. اما این رفتار به آرامی و با افتتاح مغازه شکلات فروشی دستخوش افت و خیز فراوانی می شود. این دهکده، دهکده ای است که ساکنین آن هر روز وظایف و کارهای مشخصی را انجام می دهند و به عبارتی برنامه هر روز با روز قبل هیچ فرقی نمی کند. همه هر روز در یک ساعت سر کارشان می روند، در کلیسا هرکسی در صندلی همیشگی خودش می نشیند، و در لحظه خواندن دعا توسط پدر روحانی همه می دانند که در آن لحظه چه کسی خمیازه می کشد، چیزی می خورد، چورت می زند و خلاصه هر کسی چه کاری انجام می دهد. حتی اگر شما هم به عنوان یکی از ساکنین دهکده کار همیشگیتان را فراموش کنید، همواره کسی هست که به شما کارتان را گوشزد کند. در این دهکده اگر شما چیزی را که انتظار دیدن آن را در جایی دارید بخواهید ببینید، باید به جای دیگری نگاه کنید تا آن را نبینید! حتی نوع صحبت کردن و لباس پوشیدن آدم ها نیز از قبل کاملا مشخص است. مردم این دهکده به زندگی به سبک tranquility معتقدند. بنابراین افتتاح یک مغازه، آن هم با کسب و کاری متفاوت با آن چیزی که قبلا در آن انجام می شده خیلی عجیب می نماید.

Chocolat۰۳

آن هم فروشنده ای که برخلاف سایرین که کفش سیاه و لباس سیاه می پوشند. همیشه لباس های شاد و کفش قرمز به پا دارد. یکی از نکات تکنیکی و هنری حائز اهمیت در سکانس ابتدایی فیلم، ورود “Vianne” و دخترش “Anuk” با شنل قرمز رنگ در میان وزش باد به دهکده است. در تمامی نماهای این سکانس همه چیز از در و دیوار خانه های دهکده گرفته تا آسمان، تیره رنگ و خمود و بدون روح و رنگ می نماید. با ورود این دو مسافر غریبه، باد تندی شروع به وزش می کند و درهای کلیسا را باز می کند. گویی وزش باد نیز در این ساعت روز هم چیزی غیر منتظره و نوعی سنت شکنی برای ساکنین به شمار می آید. کارگردان در این سکانس، پلان حرکت دوربین به سمت مرکز شهر، جایی که کلیسا در آن واقع شده را، نه یک بار؛ بلکه از زوایای متعددی مجددا تکرار می کند. و این موضوع، همواره تاکیدی است بر اینکه دهکده دارای هویتی مستقل و نقشی اصلی را در این داستان ایفا می کند.
آدم های این دهکده، هر کدام معرف گروه و تفکر خاصی از یک جامعه اند: آدم های مذهبی، سیاسی، جوانان، کسبه و …. شهردار این دهکده کوچک با نقش آفرینی “Alfred Molina” که محوریت معرفی آدم های سیاسی و مملکتی را دارد، نفوذ قابل قابل توجه و همه جانبه ای را بر روی دهکده و ساکنین آن دارد. به عبارتی نقش یک سیاست گذار و کسی که خیر و صلاح آدم های دهکده را بهتر از هر کس دیگر، حتی خودشان می داند. او هر یکشنبه کنار درب ورودی کلیسا می ایستد و به ساکنینی که وارد می شوند خوش آمد می گوید؛ آنهم با علم به اینکه هر لحظه می داند چه کسی وارد می شود و نفرات بعدی که می رسند کدامین اند. شهردار همیشه در صندلی اول کلیسا و نزدیک به تنها شخصیت مذهبی دهکده یعنی پدر روحانی جوان می نشیند. او کلمه به کلمه از متنی که پدر روحانی می خواند از سر می گذراند تا مطمئن شود متن موعظه پدر روحانی همان متنی است که خودش به او دیکته کرده.

Chocolat۰۴

وقتی “Vianne” مشغول مرتب کردن مغازه اجازه ای متعلق به مادرمنشی شهردار است، بچه ها و ساکنین دهکده که هیچگاه تغییر و نوع آوری جدیدی را در دهکده ندیده اند با کنجکاوی از لای شیشه مغازه به او که در حال کوبیدن دانه های کاکائو و تهیه شکلات است با حیرت نگاه می کنند. با تکمیل ویترین مغازه، نگاه های زیادی به سمت ویترین مغازه جلب می شود. هرچند شهردار از این وضع چندان راضی نیست به خصوص اینکه “Vianne” مانند سایرین یکشنبه ها به کلیسا نمی آید. ساکنین دهکده او را در دسته بندی ها و تقسیم بندی های خودشان، یک رادیکال می خوانند.

“Vianne”، به واسطه سفرها و اقامت موقتی که در شهرهای مختلف داشته است، آدم ها را خوب می شناسد. او ذائقه و طبع مشتری های خود را با توجه به روحیات آنها درمی یابد و به آنها همان شکلاتی را پیشنهاد می دهد که با خواسته و روحیات و امیال درونی آنها سازگار است. “Vianne” در مغازه خود صفحه دوار کوچکی دارد که دارای نقوش در هم برهمی است. او با ورود هر مشتری این صفحه را به دوران در می آورد و از او می خواهد تا اولین شکلی که در این صفحه می بیند بازگو کند. و از این رو به مشتری خود شکلات مناسب او را پیشنهاد می کند. برخورد مشتری ها پس از خوردن این شکلات ها نیز جالب است. آنها در کمال ناباوری به آن شکلات علاقه مند می شوند و تقاضای خرید مقدار بیشتری از آن را می کنند.
نکته جالبی که در طول فیلم جلب توجه می کند، تبدیل شدن مخالفت شهردار با “Vianne” به یک چالش و رقابت سیاسی است. شهردار در هرکجا که باشد بر علیه “Vianne” جنگ روانی به راه می اندازد. مثلا در دقایق ابتدایی فیلم، پس از اینکه متوجه می شود “Vianne” هیچ گاه ازدواج نکرده و “اونوک” دختر واقعی او نیست، این موضوع را به خانم هایی که در آرایشگاه دهکده نشسته اند با لحن خاصی بیان می کند. یا در صحنه دیگر از پدر روحانی می خواهد متن موعظه خود را به گونه ای بنویسد تا بتواند افکار عمومی را بر علیه “Vianne” بیش از پیش بشوراند.

اصولا خودسانسوری چیزی عادی در این دهکده است. پدر روحانی جوان دهکده که در پشت کلیسا مشغول مرتب کردن خاک باغچه است، در حین کار کردن آهنگی را زمزمه می کند و با خودش می رقصد. این کار باعث تعجب شهردار می شود و پدر روحانی با دیدن شهردار خودش را جمع و جور می کند. مقاومتی که شهردار در مقابل وسوسه خوردن مربای قرمز رنگی که خدمتکارش روی میزکار وی گذاشته مثال زدنی است. او در حین نوشتن پشت میز کارش نیم نگاهی به شیشه مربا می اندازد و در نهایت مقاومت در شیشه را باز کرده و با حسرتی باور نکردنی آن را استشمام می کند. ولی مجددا آن را سرجایش گذاشته و قاب عکس همسرش که او را ترک کرده را جلوی آن می گذارد تا چشمش به شیشه مربا نیفتد. او حتی سعی می کند علاقه خود را به همکارش را مخفی کند و به روی خودش نیاورد.

Chocolat۰۶

شکلات و به عبارت دقیق تر طعم شیرین، سمبلی از یک نوع محرک و انگیزه تغییر و تحول آدم ها و نگاه به مسائل اطرافشان با نگرشی متفاوت است. اینکه همیشه آن چیزی که به آنها می گویند یا نشان می دهند آن چیزی نیست که در واقعیت وجود دارد. طعم شیرین و شیرینی و تاثیر آن و تاکید کارگردان بر این موضوع در جای جای فیلم به وضوح قابل حس است. شیرینی، سمبلی از عشق و محبت و دوست داشتن است. شکلات در جای جای داستان تاثیر خود را می گذارد و رفته رفته صحنه های فیلم را از رنگ های سرد به رنگ های گرم و گرم تر می برد. هرجا طعم شیرینی وجود دارد، رنگ های صحنه تند تر و گرم تر می شود. و هر جا رنگ وجود دارد بدان معنی است که خمودی و بی فکری جای خود را به تعقل و عشق داده است. وقتی پدر روحانی در باغچه کلیسا تمام علف ها را در آورده و از تنها گل زرد رنگ زیبای باغچه دور ساخته. اما شهردار به محض سر رسیدن به باغچه اولین کاری که می کند گل را از ریشه در می آورد!

رابطه بین منشی شهردار،”Caroline” با بازی “Carrie-Anne Moss” و مادر پیرش به نقش آفرینی “Judi Dench”، هنرمند توانمند انگلیسی یکی دیگر از نکات قابل توجه فیلم است. رابطه این مادر و دختر سالهاست که به کلی قطع شده و مادربزرگ اجازه ملاقات با نوه خودش را ندارد. ظاهرا ماجرا از آنجایی شروع شده که مادربزرگ در دوران جوانی معتاد تزریقی بوده ولی سالهاست که ترک کرده. به همین جهت “Caroline” هرگونه رابطه ای را بین پسرش “Luk” و مادرش را منع کرده است. “Luk” بچه ای است که هر روز باید کارهای روتین و مشخصی را انجام دهد. او معمولا تنهایی بازی می کند و یا خود را کشیدن نقاشی های سیاه قلمی که موضوع جمجمه و اسکلت و مرگ دارد سرگرم می کند. برخورد و هم صحبتی “Luk” با مادربزرگش در شکلات فروشی کم کم در روحیه او تاثیر گذاشته، نه تنها او را به یک پسر شاد تبدیل می کند بلکه کسالت جسمی مختصری را هم که دارد بهبود می بخشد. “Caroline” وقتی به رابطه “Luk” با مادربزرگش پی می برد، از او می خواهد تا جای تزریق مواد را به سایرین نشان بدهد. او با این کار، ناخواسته شخصیت مادر بزرگ را جلوی سایرین تخریب می کند. حال آنکه می توانست این موضوع را همچنان به عنوان رازی در دل خود نگه دارد و آبروی او را حفظ کند. از نقطه نظر دیگر می توان این رابطه را اینگونه تحلیل کرد که درست بودن تمامی اعمال یک آدم، لازمه خوب بودن آن فرد نیست. به عبارتی، هر کسی دارای نقاط قوت و ضعف بوده و هیچکس کامل نیست. بنابراین مادامی که این موضوع وجود دارد ترد یک انسان بواسطه آنچه که ما نمی پسندیم و یا به واسطه بعضی از نقاط ضعف او هیچ جای توجیهی باقی نمی گذارد. و دقیقا یکی از نکاتی که این فیلم را قابل باور کرده خاکستری بودن شخصیت های داستان اند. اینکه هر کسی می تواند رفتار مدنی یا غیرمدنی داشته باشد. مهم آن است که تا فرصت باقی است به اصلاح رفتارهای نادرست و آموختن منش انسانی باشیم. “Caroline” از فرصت خود برای بخشیدن مادر پشیمان از رفتارش استفاده نکرد و سال ها کینه ای را همراه خود بی این سو و آن سو کشید و پس از مرگ ناگهانی مادرش بر روی صندلی راحتی خودش، حسرت یک بار در آغوش کشیدن او در دل و ذهنش باقی ماند.

Chocolat۰۵

از دیگر شخصیت های این فیلم زن و شوهری به نام “Josephine” (Lena Olin) و “Serge” (Peter Stormare) اند که هیچ نوع رابطه عاطفی بین آن دو وجود ندارد. “Serge” تمامی وقت خود را در کافه و برای مشتریان صرف می کند به جای ابراز محبت به همسرش او را کتک می زند. “Josephine” در برابر این ناملایمات و خساست های شوهرش به برداشتن وسایل شخصی دیگران عادت کرده. او در اولین مراجعه به مغازه “Vianne” یک بسته شکلات برمی دارد. هرچند “Vianne” این را به خوبی می داند و به ذائقه اون پی می برد. این برخورد اول، ماجراهایی را به همراه دارد که باعث دوستی بیشتر بین “Vianne” و “ژوزقین” می شود. تا جایی که ” Josephine” در خانه “Vianne” اقامت می کند و در تهیه شکلات به اون کمک می کند. این موضوع باعث خشم “Serge” می شود، و پیش شهردار موضوع را بازگو می کند. هرچند وقتی شهردار از بدرفتاری و ضرب و جرحی که توسط “Serge” به همسرش وارد شده مطلع می شود، در صدد تربیت او آنهم یک شبه بر می آید. یکی از صحنه های کمیک و در حین حال قابل تامل، صحنه ای است که شهردار “Serge” را به زور برای اعتراف به کلیسا می برد. شهردار می گوید: “این اومده به گناهنش اعتراف کنه”. پدر روحانی در جواب می گوید:”ولی این درست نیست… اعتراف باید با اراده شخصی و در عین آزادی و پشیمانی باشد…”. و شهردار در حالی که با خشم به “Serge” نگاه می کند از او می پرسد:”آیا تو در کمال آزادی و پشیمانی اینجا نیومدی؟!”. او پاسخ می دهد:”بله! بله! آمده ام…!” شهردار نهایت تلاش خود را می کند تا یک شبه از “Serge” یک جنتلمن بسازد تا شاید از این راه جلوی “Vianne” کم نیاورد.

Chocolat۰۶

ماجرای شکلات و نسخه جادویی تهیه کاکائوی داغ یکی دیگر از فصولی است که تا انتهای فیلم هم به تمامی سوالاتی که در ذهن بیننده ایجاد می شود پاسخ کامل نمی دهد. “Vianne” در داستانی که برای دخترش تعریف می کند از تاثیری که نسخه جادویی کاکائوی داغ متعلق به اقوام مایاست می گوید. او می گوید که چطور مرد جهانگردی یکی از شب ها میمهان این قبیله می شود و برای اولین بار کاکائوی داغی که با کمی فلفل مخلوط شده می نوشد. کاکائو و فلفل، سمبلی است از برانگیخته شدن احساسات و انگیزه های ذهنی و درونی و عشق و محبت است. مرد جهانگرد با دختری از همان قبیله ازدواج می کند و به همراه وی به سفرش ادامه می دهد. تا اینکه در شبی از شبها وقتی باد شمالی وزیدن می گیرد و همسر و دخترش با شنلی قرمز برای یاد دادن فرمول جادویی کاکائوی داغ به سرتاسر دنیا او را ترک می کنند. وزش باد شمالی همواره در هاله ای از ابهام است و حالتی رمزآلود به فیلم می دهد. هرگاه که این باد وزیدن می گیرد، “Vianne” و “Anuk” شهر سکونت خود را برای اقامت در جای دیگری ترک می کنند.

وارد شدن شخصیت های مختلف و تازه به داستان در طول فیلم، از یکنواختی و خسته کنندگی فیلم جلوگیری کرده است. در سکانسی از فیلم تعدادی کولی دوره گرد با قایق های کوچک خود به این دهکده می رسند. رئیس این میان کولی ها “Roux” (Johnny Depp) گیتار می نوازد و دختر کوچکی هم او را همراهی می کند. “Roux” پس از آشنا شدن با “Vianne” برای دیدن مغازه او به دهکده می آید. “Vianne” طبق معمول سعی در پی بردن به روحیات کولی می کند و شکلاتی را از بین بقیه شکلات ها به اون تعارف می کند. “Vianne” از اینکه طعم این شکلات دقیقا همان چیزی است که “Roux” می پسندد کاملا مطمئن است. اما کولی جواب می دهد:”بله..خوش مزه است..ولی این طعم مورد علاقه من نیست…”. در حقیقت “Roux” برخلاف مردم دهکده شخصیت و روحیات پیچیده ای دارد و برای همین به این راحتی ها برای “Vianne” قابل تشخیص نیست.

Chocolat۰۷

ماجرای سر رسیدن کولی ها به دهکده برای شهردار که دهکده را از هر نوع تغییر و رادیکالیسم  دور نگه می دارد واقعه خوش آیندی نیست. او درشورای عمومی دهکده کولی ها را بی ریشه و بی خدا می خواند و سخنان سایر مسولین دهکده را که در مدارا با آنها تاکید داشتند خنثی می کند. برخلاف تمامی تلاش های شهردار، “Vianne” موفق می شود افکار را به نفع جلب کند و همه را در راه انداختن یک میمهانی بزرگ شکلاتی به همراه کولی های شریک کند. این شاید اولین میمهانی برای  خیلی از اهالی دهکده باشد. قیافه آدم های دهکده در حین خوردن شام خیلی دیدنی و تماشایی است. هرچند در ابتدای میمهانی هنوز هم آدم ها شک دارند که آیا شرکت در میمهانی و خوردن شکلات که نوعی سنت شکنی و خلاف نظر شهردار به حساب آمده کار درستی است یا نه. همه منتظرند آدم روبرویی آنها اول شروع کند. ساکنین دهکده با گذاشتن هر لقمه در دهانشان با چنان لذتی آن را می چشند، که گویی تا حالا مزه غذا و لذا غذا خوردن را تجربه نکرده اند. در همین نیز زیرچشمی همدیگر را می پایند و از لذت بردن دیگران سرخوش و حیرت زده می شوند. تاثیر این صحنه ها به دلیل فیلم برداری با حرکت آهسته  و با تومانینه به همراه موسیقی تاثیر گذار آن و شنیدن صدایی که ناشی از لذت بردن از خوردن غذا، از تک تک ساکنین برمی آید دو چندان شده است.”Serge” که با دیدن همسرش در میهمانی، او را از دست رفته می یابد،

Chocolat۰۸

از شهردار کمک می خواهد. “Serge” با راهنمایی شهردار، شبانه یکی از قایق ها را به آتش می کشد. اما کسی صدمه نمی بیند. “Serge” پس از این کار وقتی به سراغ شهردار می رود، سعی می کند از او برای فاجعه ای که به بار آورده کمک بگیرد. شهردار در جواب می گوید:”این آتش کار خدا بود. کار من نبود…تو وسیله ای بودی از طرف خدا!” “Serge” می گوید:”ولی قربان شما به من گفتید که باید کاری کرد..!” و شهردار پاسخ می دهد:”نه..تو مقصری! ممکن بود کسی صدمه ببیند و خونش کردن تو بیفتد. باید اعتراف کنی که به کاری که کردی..این دهکده رو ترک کن! برای همیشه! وگرنه پلیس رو خبر می کنم!” شهردار می داند که ضربه اش به کجا وارد کند. احساسات پاک دینی و ملی مردم دهکده، ابزاری در دست شهردار یا به عبارتی سیاسیون این جامعه کوچک است که پس از رسیدن به اهدافشان و در صورت بروز خطر حتی نزدیک ترین حامیانشان هم ممکن است قربانی کنند.

در یکی از سکانس های پایانی، شهردار که نمی خواهد شکست خود را بپذیرد، شبانه و زمانی که همه در میهمانی هستند وارد شکلات فروشی می شود و تمامی شکلات هایی که به اشکال مختلف درست شده اند می شکند و ویترین را در هم می ریزد. که ناگهان قطعه کوچکی از شکلات بر روی لب شهردار می افتد. او با دلهره تمام و با زبانش آن را مزه مزه می کند و به یکباره تغییر می کند. او تا جایی که جا دارد شروع به خوردن شکلات ها می کند و تا عطش چندین ساله خود را سیراب کند و در همانجا به خواب می رود. فردا صبح “Vianne” متوجه موضوع می شود ولی این موضوع را به عنوان راضی برای حفظ آبرو پیش خود نگه می دارد و جایی بازگو نمی کند. این بار نیز کارگردان کوشیده تا قدرت کار فرهنگی و نفود آرام آن در طول زمان را به بیننده نشان دهد. روشی که حتی شهردار شهردار سرسخت را نیز به زانو در آورد، هرچند مدت زمان زیادی صرف این موضوع شد و هزینه های گزاف و مخاطرات زیادی به همراه خود داشت.

Chocolat۰۹

در سکانس پایانی فیلم، پدر روحانی در موعظه خود می گوید:”ما خوبی خودمان را به چه چیزی می سنجیم؟ با چیزی که انجام نمی دهیم؟ با معیاری که نمی دانیم حتی درست است یا نه؟ ما خودمان را از همه بهتر و پاک تر و با ایمان تر می دانیم…”. در این سکانس که به یک میمهانی در دهکده ختم می شود، همه چیز رنگ تازه ای به خود گرفته: شهردار در صندلی اول نمی نشیند، مردم لباس های شاد و متفاوت از هم پوشیده اند، پدر روحانی از متن دیکته شده شهردارنمی خواند، ابراز علاقه و نمایان کردن آن چیز عجیب و غیراخلاقی نیست، شهردار خود را جزئی از مردم می داند، حتی اسم کافه “Serge” هم تغییر کرده است.
در صحنه ای از سکانس پایانی، “Vianne” از وزش باد شمالی از خواب بیدار می شود ولی این بار قصد ندارد دهکده را ترک کند. او در جعبه حاوی خاکستر باز می کند تا خاکستر به همراه باد شمالی به دهکده بعدی برود. تا دیگران این نبرد را ادامه داده، در هوشیار کردن مردم و آگاه نمودن آنها نسبت به آنچه که “واقعیت” است اقدام کنند.

کارگردان به منظور نشان دادن تحولاتی که در طول ۱۲۰ دقیقه رخ داده از تمامی امکانات رنگ، نور و موسیقی استفاده نموده. پلان آغازین و پایانی بسیار شبیه به هم طراحی شده اند ولی در عین حال تفاوت هایی دارند که نشانه های از وقوع تحولات و تاثیرات آن است. در پلان ابتدایی، حرکت دوربین از نمای کلی شهر به سمت جلو نزدیک شدن به کلیسا و در نمای انتهایی در جهت عکس. رنگ زمینه در پلان ابتدایی سرد و تک رنگ و در پلان انتهایی گرم و رنگ سقف شیروانی خانه ها به رنگ قهوه ای – قرمز. موسیقی پلان آغازین رمز آلود و پلان انتهایی کاملا شاد. در پلان آغازین برف می بارد ولی در پلان انتهایی هوا کاملا آفتابی است. کارگردان حتی از شوخی با مجسمه سنگی جلوی کلیسا هم نگذشته و در انتها چهره او با لبخند تمام می شود. شروع و خاتمه این چنینی، به همراه مونولوگ بسیار زیبایی که در بعضی قسمت ها بویژه سکانس ابتدا و انتها با در آمیخته حسی را به بیننده القا می کند که گویی یک کتاب داستان یا رومان را کسی برای بیننده می خواند. انگار که همه آدم ها در سن بزرگسالی هم گاهی باید مثل دوران کودکی شان باز هم پای قصه های یک قصه گو بنشینند تا لذت ببرند. این فیلم متعلق به گروه خاصی نیست. داستان این فیلم را همه می پسندند؛ نه خیلی سخت و غیرقابل درک است و نه ساده انگارانه. “شکلات” فیلمی است که ماموریت دارد مفاهیم و معضلاتی که همه جوامع کم و بیش با آن درگیرند را در قالب یک داستان شیرین و جذاب به بیننده منتقل کند.”شکلات” با ایجاد فضایی درام و موقعیت های کمیک مفاهیم عمیقی را بیان نماید. اینکه همیشه آن چیزی می بینیم واقعیت آن چیز نیست، رازدار باشیم و با آبروی کسی بازی نکنیم، قبل از پذیرفتن چیزی به عنوان حقیقت درباره آن تحقیق کنیم، و اینکه چطور مفاهیمی مثل مذهب و وطن پرستی می تواند ابزار سو استفاده دیگران برای رسیدن به قدرت و جایگاه سیاسی آنها بشود.

گذشته از متن فیلمنامه غنی و کارگردانی فیلم، موسیقی زیبایی که “Bob Last” برای آن ساخته مثال زدنی است. فیلم آنچنان وابستگی به موسیقی خود دارد که اگر فرض کنیم آن را از یکی از صحنه ها حذف می کردیم، تاثیری که باید را هیچگاه نمی گذاشت. برای مثال می توان به صحنه افتتاح مغازه شکلات فروشی، میز شام میهمانی اهالی دهکده و وزش باد شمالی اشاره کرد. حرکت های حساب شده دوربین و کادربندی صحیح، به نحوی که بتواند تمامی عناصر لازم را در بربگیرد از جمله نکات مثبت فیلم است. تعقیب کاراکترهای متحرک و حرکت نرم دوربین در بسیاری از صحنه ها قابل مشاهده می باشد.

Chocolat۱۰

“شکلات” در سال ۲۰۰۱ نامزد دریافت ۵ اسکار برای بهترین نقش اصلی زن (Juliette Binoche)، بهترین نقش مکمل زن (Judi Dench)، بهترین موسیقی (Rachel Portman)، بهترین فیلم (David Brown ،Kit Golden ،Leslie Holleran)، بهترین داستان (Robert Nelson Jacobs) و همچنین برنده یا نامزد دریافت ده ها جایزه از جشنواره های بین المللی مختلف شد.

تحلیل این فیلم، صرفا برداشت شخصی من از محتوی آن بوده. بنابراین اصلاح آن بواسطه نظرات شما، نواقص آن را خواهد پوشاند. تماشای این فیلم را به همه توصیه می کنم: لینک دانلود